
2. توي بانك وحشتناك شلوغ بود. همه غر ميزدند. كارمندهاي باجه به بهانههاي مختلف جايشان را ترك ميكردند و مدتي غيب ميشدند. كارمندها دائما به مشتريها غر ميزدند. چشمم به يك كارمند افتاد كه از همان اول كه به بانك آمدم مشغول كاربود، تند تند مشتري راه ميانداخت و به همه مشتريها لبخند ميزد. انگار او از يك دنياي ديگر است و من باز هم بسيار تعجب كردم.
3. منتظربودم مترو بيايد. وقتي مترو رسيد همه به داخل هجوم بردند. فكر كنم دو يا سه نفري زير دست و پا له شدند. اين همه عجله براي اين بود كه روي صندلي بنشينند. در همين لحظه جواني كه وسايل زيادي داشت و روي صندلي مشغول مطالعه بود از جايش بلند شد و با لبخندي جايش را به مردي مسن داد. همه به او نگاه عاقل اندر سفيه انداختند و من باز هم بسيار تعجب كردم.
برچسبها: تاكسي, بانك, لاستيك, صندلي, هیچ مرد
اینکه ما این طوری هستیم، یک خرده تقصیر خودمان است و یک خرده هم نیست. چه توقعی دارید از ما؟ ما در زندگیمان چیزهای واقعی ندیدهایم. ما ایمانهای واقعی را که جان آدم را با لبخند میگرفت ندیدهایم، ما هیچ چیزی و هیچ کسی را نداشتهایم که عشقش ارزش مردن داشته باشد. ما مبهوت چشمهای هیچکس نشدهایم و به فرمان هیچ کسی جان نمیدهیم. تقصیر خودمان نیست. ما که آمدیم، قحطی شد. ما آنقدر زیاد بودیم که دیگران فقط وقت کردند به پر کردن شکممان فکر کنند و به چیز دیگری فرصت نرسید. ما مانده بودیم و آتاری و مهدکودک که در جنگهایش هیچ کسی نمیمرد و شعرهایش خون آدم را به جوش نمیآورد و زخمهایش افتخاری نداشت. اینطوری شد که ما برخلاف نسل قبل، که فرصت کودکی کردن نداشتند، در کودکیهایمان باقی ماندیم و ماندیم و ماندیم و هیچ وقت بزرگ نشدیم. ما ۱۵سالمان شد، ۲۰ سالمان شد و بهزودی ۳۰سالمان میشود اما بزرگ نشدیم. هنوز وقتی عاشق یکی میشویم، فکر میکنیم بدون او میمیریم. در کنکور که قبول نمیشویم، فکر میکنیم دنیا به آخر رسیده و تا کرایه تاکسی گران میشود، تصمیم میگیریم از این کشور برویم. ما برای هیچ چیزی خودمان را فدا نمیکنیم اما تا بخواهید ادعایمان میشود. با این همه، تقصیر ما نیست.
دکتر فلانی. در دوران جنگ در دولت منصبی داشت و بعد از جنگ سرپرست تعدادی مدرسه بود. یک بار که دانشآموزهای یک مدرسه رفته بودند سراغش و با عصبانیت و ناامیدی از تعطیل شدن کلاسهای انشاء شکایت کرده بودند، خندیده و گفته بود: «ما چیزهایی دیدهایم که وقتی با اینها مقایسهاش کنید، خندهتان میگیرد. سال آخر جنگ، در دولت ما جلسه اضطراری داشتیم برای اینکه ببینیم اگر جنگ سال بعد هم ادامه پیدا کند، کدام ۲وزارتخانه را تعطیل کنیم! یعنی کار به جایی رسیده بود که کمکم داشتیم دولت را تعطیل میکردیم؛ آن وقت شما کلاس انشایتان تعطیل شده و فکر میکنید دنیا به آخر رسیده. وقتی تعطیلی یک کلاس از یک مدرسه را با تعطیل شدن ۲وزارتخانه مقایسه کنید، خودتان خندهتان میگیرد». آن بچهها البته بعید میدانم خندیده باشند.
گفتم که تقصیر ما نیست. ما هیچ اتفاق بزرگی در عمرمان ندیدهایم. بزرگترین اتفاق عمر ما همین تعطیلی کلاس انشایمان است، شاید. چه توقعی دارید از کودکی که هیچ وقت پایش را از مهدکودکش بیرون نگذاشته؟! بگذارید خیال کنیم دنیا همان بازی آتاری ماست و ما گردانندهاش هستیم. شاید یک روز از آسمان صاعقهای بیاید و بخورد توی سقف خانهمان که بترسیم و تکانی بخوریم. آمین!
پاورقی:
۱- لطفا بزرگترها خودشان را قاتی نکنند. نسل خودمان را میگویم؛ متولدین دهه ۶۰
برچسبها: جنگ, عاشق, آخر دنیا, دهه 60, هیچ مرد
تا توي تاكسي مينشيني شروع ميشود؛ سياست، نفت، اقتصاد، جامعهشناسي، فلسفه، منطق، گيربوكس، تعويض روغني، مامانشون اينا،سياست خارجي، تعميرات موبايل، برنزه كردن پوست در يك هفته، بابام اينا مغازه تودوزي و رينگ اسپرت تانك دارن، مضرات چيپس و دود اگزوز، مشاوره روانشناسي، ايرادهايي بر نظريه داروين، چيدمان مدارهاي نيمه هشيار در شاتلهاي فضايي، معضلات تبت، طب سنتي و پزشكي مدرن، دوختن زيپ شلوار، خاطرات شمال و... .
هيچوقت نفهميدم چرا ما ايرانيها توي تاكسي كه مينشينم، خودمان را مجاز ميدانيم كه طرف كناري را پسرخاله خودمان بدانيم و درد دل كنيم و البته در هرزمينهاي نظرات كارشناسي بدهيم و بحث كنيم و بعد هم وقتي به مقصد ميرسيم، بحث را نصفه نيمه رها كنيم و يكهو بپريم پايين و حاجي حاجي مكه! ...
خدا بيامرزد پدر و مادر آن كسي را كه هدفون و پلير را اختراع كرد تا آدم تا پريد توي ماشين، هدفون را سه سوته بچپاند توي گوشش و قبل از اينكه مردم چايي نخورده با آدم پسرخاله بشوند، راحت و آسوده بنشيند و...
البته واقعا حيف كه آدم كلي اطلاعات تخصصي را از دست ميدهد؛ اطلاعات درباره سياست، نفت، جامعهشناسي، فلسفه، منطق، اختصاد (همان اقتصاد خودمان!) و... و البته قدما معتقدند كه با اين كار آدم مرد نميشود و نميتواند اجتماعي بار بيايد، هرچند كه من گاهي فكر ميكنم كه واقعا صحبت كردن توي تاكسي يعني اجتماعي شدن. اگر اينجوري باشد، بيچاره آنهايي كه با مترو و اتوبوس اين طرف و آن طرف ميروند يا مثل من هدفون- يا همان هندزفيري باكلاسها- به گوش هستند!
برچسبها: تاكسي, سياست, اجتماعي, پسر خالهها, هیچ مرد
اين جملهاي است كه از كودكي شنيدهام؛ عبارتي كه با آن بزرگ شدهام. هميشه گفتهاند كه ميآيي. همه اين را ميگويند، همه. ظاهرا همهشان منتظرت هستند. تا نامت را ميشنوند اشك از چشمانشان جاري ميشود. اما نميدانم چرا بعضيهايشان دروغ ميگويند و غيبت ميكنند، در حالي كه ميدانند ميشنوي. ميدانند كه ميبيني و گناه ميكنند. ميدانند كه حضور داري و حق را ناحق ميكنند. ميدانند كه هستي اما حضورت را انكار ميكنند. با اين همه مدعياند كه منتظرت هستند. انتظار واژه زيبايي است اما گويي اينان مفهوم آن را به درستي درنيافتهاند.
ديگر خسته شدهام. طاقت تحمل اين دوگانگيها را ندارم. من ناتوانتر از آنم كه بتوانم حقيقت را از دروغ تشخيص دهم. كي ميشود بيايي و مرا از بند اين شك و ترديد رها كني؟ آن كدام جمعه است كه ديدگان مرا به ديدار تو روشن ميكند؟
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
برچسبها: ميآيي, جمعه, منتظر, دروغ, هیچ مرد
روسیه بالاترین آمار خودکشی را در دنیا دارد. میدانید چرا؟ من میدانم؛ تازه کشف کردهام. همین عیدی، توی محمودآباد. وقتی جادهها بسته شده بود. تقریبا نمیتوانستم نفس بکشم. مثل مردن بود؛ یکجور غرقشدن و واقعا همهچیز داشت غرق میشد توی آن باران و باد. چرا اینقدر باد میآمد؟ در را هل میداد و بارانها را که به جای قطره، رشتههایی باریک و بههمپیوسته بودند، به اینطرف و آنطرف میکشید. گربهها ناله میکردند و من گریه میکردم. نمیتوانستم بگویم چرا؟ اضطراب داشتم. درواقع به طرز وحشتناکی ناآرام بودم. این را میدانستم؛ ولی چرا؟ چون باران میآمد؟ چون همه جادهها بسته بود؟ چون معلوم نبود کی و چطوری برمیگردیم؟ چون نمیتوانستیم پایمان را از در اتاق بیرون بگذاریم؟ چون آفتاب نبود؟ بله. چون آفتاب نبود. آخرینبار که آفتاب بود 3 روز پیش بود، در تهران.
برچسبها: روسیه, خودکشی, عید, باران, هیچ مرد
ترسش زیاد است میتوان از هاله قرمز دور چشم و بغض توی گلویش فهمید. حتی از لرزش دستانش که بزور با تایپ التماس میکند که دعایش کنند.
دعایش کنید...
برچسبها: دعا, ترس, هیچ مرد
برچسبها: بودن, فعل, همين سادگي, هیچ مرد
واقعا شانس نیاورد؟
اما اگر فرمان درست میپیچید، اگر ترمز ماشینش درست کار میکرد؛ اگر سرعتش 60 تا بود، اگر میل فرمان نمیشکست و نمیزد فک و دندانهایش را خرد کند، اگر موتور ماشین کمی قبل از رسیدن به پاهایش میایستاد، اگر کمربندش را بسته بود و مهره سوم گردنش نمیشکست، اگر ماشینش محکمتر از پراید بود، اگر نمیرفت دوستش را برساند و بعد برگردد خانه، اگر آن میدان مزخرف جلویش سبز نمیشد، اگر اصلا به سرش نمیزد توی این تعطیلات برود مشهد، اگر اصلا آن شب لعنتی سوار ماشین لعنتیاش نمیشد،اگر تصادف نمیکرد شاید ماهها خانهنشین نمیشد، مجبور نبود ترمش را حذف کند، جای بخیههای جورواجور روی صورتش نمیماند، بیشتر از نصف دندانهایش نمیشکست، 28 تا پلاتین توی پایش جا خوش نمیکرد خانوادهاش و دوستانش هر شب کابوس تا مرگ رفتن و برگشتنش را نمیدیدند.
واقعا شانس آورد؟
این یک قانون است؛ همیشه اتفاقی بدتر از آن چیزی که برایمان افتاده هم میتوانست بیفتد. اصلا همین فکر است که بعد از هر اتفاق بدی دلمان را خوش میکند. راه حل خوبی است. خیلی راحت میتوانیم خودمان را گول بزنیم اما بعضی وقتها فکر دیگری میآید سراغمان؛ یعنی واقعا اتفاق بهتری نمیتوانست بیفتد؟
برچسبها: آمبولانس, تعطیلات, مشهد, موتور ماشین, خط خطي
به دنبال جایی میگردم که وقتی چشمانم تار میشود و صورتم نم دار کسی با تعجب نگاهم نکند.
۷ ماه انتظار به سر آمد.
میآیم...

برچسبها: امام رضا, دلتنگي, نفس, اشك, خط خطي
تازگیها عاشق شدهام؛عاشق دست. آن دستهای مردانه که توی خیابان ولیعصر دائم دارند با هم جابهجا ميشوند. ماشینها که از سمت راست بیایند، دست چپ مرد انجام وظیفه ميکند و دست راست زن را ميگیرد؛ به نیمه خیابان که رسیدند، نوبت دست راست مرد است. دستها یکییکی جابهجا ميشوند و یک تن مردانه ميآید درست مقابل ماشینهایی که از روبهرو ميآیند. احتمال خطر و تصادف کم است اما دستها ميگویند که حتی اگر احتمال، نزدیک به صفر هم باشد، عاشق، جایش همانجاست؛ درست مقابل ماشینهای روبهرو تا اگر قرار باشد ماشین به کسی بزند، به همان نفر اول بزند. همان دستها تعیین ميکنند که جای سپر بلای عشق کجاست.
تازگیها عاشق شدهام؛ عاشق کلاهکاسکت؛ همان کره نیمهتمام آهنی که ميگویند جان آدمهای موتورسوار بهاش بسته است؛ همان که همسایه تازهدامادمان توی این هیروویری هزینههای اول زندگی مشترک، فقط یکیاش را دارد؛ همان که تا یک ماه قبل روی سر خودش بود و سپر بلای جانش؛ همان کلاه کاسکتی که حالا روی سر یک زن جوان مينشیند. نميدانم چرا یکی دیگر نميخرد؛ پولش را ندارد، وقتش را ندارد یا حالش را؟ اما ميدانم همین یک تکه کلاه آهنی را هم روی سر خودش نميگذارد. حالا هر روز صبح کلاه کاسکت ميشود نماد عشق عروس و داماد جوان!
تازگیها عاشق شدهام؛ عاشق این جور عشقهای پاک خیابانی؛ چقدر توی این هوای بارانی بهار، دیدن این نمایشهای تکپردهای عاشقانه ميچسبد!
برچسبها: عاشق چتر, باران بهاري, همسر, کلاهکاسکت, خط خطي

برچسبها: عبادت, امام علي, غررالحكم, خط خطي, تنهايي
خالي است؛ فضاي ذهنم را ميگويم. مثل يك ليوان كه گاهي ميزبان آب است، گاهي شربت و گاهي هم زهر و الان نه، ميزبان هيچكدام است و نه آماده پذيرايي از آنها. هميشه همينطور است آماده نيستي و ناگهان احساسي، ذهنيتي و بالاخره چيزي ميآيد و اين گنجايش را به تمام يا نيمه، مال خود ميكند. انگار اين فضا نبايد خالي بماند و موجوديتش به ميزبانياش از اتفاقات و احساسات است.
برچسبها: ليوان, ذهن, خالي, آب و شربت و زهر, خط خطي
عموی مادرم از اون بازاریای قدیمی بود همراه با سیبلای چخماخی که منم عاشق سیبلاش بودم فکر کردن به اون سیبلا حس بزرگ بودن بهم میداد، برام با خرما سیبل میذاشت منم خیلی حال میکردم باد مینداختم تو گلوم ادای آدم بزرگارو در میاوردم. میشستم کنارش باهاش چای میخوردم (از قسمت قندو زدن تویی چایی خیلی خوشم میومد) و کلی آدم بزرگ بازیه دیگه...
داستان از اینجا شروع میشه که یک بار منو نشوند رو پاش، (با خرمای معروف سیبیلم برام گذاشت) سیگارو گذاشت لب دهنم من یه پک برای اولین بار به سیگار زدمو با اِهن اوهن پاشدم فرار کردم، چند دقیقه بعد بابام صدام کرد دیدم پیشه بابابزرگمه (حاجی بابا) همین رسیدم حاجی بابا یک سیلی اساسی زد زیر گوشم سری روشو کرد به طرف بابامو گفت اینو باید تو میزدی بعدش مثل این فیلما رفت.
خدا بیامرزتش انگار آیندمو دیده بود که بخاطر یه پک سیگار نواخت زیر گوشم.
حاجی بابا سوزش سیلیتو فراموش کردم... دنبال یکیام دسته بزن داشته باشه...
برچسبها: پسر بچه, مملی فشفشه, سیبل, سیگار, خط خطي

برچسبها: عيد, حسرت, بهار, پاييز, حول حالنا, تقويم, طرح نو, واقعگرا, اسفند, سال نو, محمدعلي بهمني, بنفشهها, اميد, افسردگي, آخر سال, خط خطی








