تبليغاتX
هیچ مَرد
صفحه نخست آرشیو مطالب لینك RSS
چهارشنبه 1391/02/27

ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 15:24
چهارشنبه 1391/02/27
1. سوار تاكسي شدم. راننده برخلاف بيشتر رانندگان تند تند بوق نمي‌زد، اخم نمي‌كرد، به زمين و زمان بد و بيراه نمي‌گفت، خلاف نمي‌رفت، از اينكه راننده است شاكي نبود، از ساييده شدن لاستيك‌هايش، دنده عوض كردن پياپي و... از هيچ‌كدام ناراحت نبود و من بسيار متعجب شدم.

2. توي بانك وحشتناك شلوغ بود. همه غر مي‌زدند. كارمندهاي باجه به بهانه‌هاي مختلف جايشان را ترك مي‌كردند و مدتي غيب مي‌شدند. كارمندها دائما به مشتري‌ها غر مي‌زدند. چشمم به يك كارمند افتاد كه از همان اول كه به بانك آمدم مشغول كاربود، تند تند مشتري راه مي‌انداخت و به همه مشتري‌ها لبخند مي‌زد. انگار او از يك دنياي ديگر است و من باز هم بسيار تعجب كردم.

3. منتظربودم مترو بيايد. وقتي مترو رسيد همه به داخل هجوم بردند. فكر كنم دو يا سه نفري زير دست و پا له شدند. اين همه عجله براي اين بود كه روي صندلي بنشينند. در همين لحظه جواني كه وسايل زيادي داشت و روي صندلي مشغول مطالعه بود از جايش بلند شد و با لبخندي جايش را به مردي مسن داد. همه به او نگاه عاقل اندر سفيه انداختند و من باز هم بسيار تعجب كردم.

افسوس مي‌خورم كه رفتارهايي كه در گذشته عادي و منطقي بوده، حالا تبديل به عجايب شده است و ما انسان‌هايي را كه اين كارها را مي‌كنند در حد اسطوره مي‌دانيم. بر سر جامعه و فرهنگمان چه آمده است؟


برچسب‌ها: تاكسي, بانك, لاستيك‌, صندلي, هیچ مرد
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 10:32 |
جمعه 1391/02/22
ما نسل متوهم و جوگیری هستیم (۱). ما وقتی انگشتمان اوخ می‌شود، وصیت می‌کنیم. وقتی کبریت روشن می‌شود به آتش‌نشانی زنگ می‌زنیم. با صدای ترکیدن اگزوز یک موتور فکر می‌کنیم جنگ شده و با صدای جیغ یک گربه خیال می‌کنیم مورد تهاجم نظامی از جانب مریخی‌ها قرار گرفته‌ایم.

اینکه ما این طوری هستیم، یک خرده تقصیر خودمان است و یک خرده هم نیست. چه توقعی دارید از ما؟ ما در زندگیمان چیزهای واقعی ندیده‌ایم. ما ایمان‌های واقعی را که جان آدم را با لبخند می‌گرفت ندیده‌ایم، ما هیچ چیزی و هیچ کسی را نداشته‌ایم که عشقش ارزش مردن داشته باشد. ما مبهوت چشم‌های هیچ‌کس نشده‌ایم و به فرمان هیچ کسی جان نمی‌دهیم. تقصیر خودمان نیست. ما که آمدیم، قحطی شد. ما آن‌قدر زیاد بودیم که دیگران فقط وقت کردند به پر کردن شکممان فکر کنند و به چیز دیگری فرصت نرسید. ما مانده بودیم و آتاری و مهدکودک که در جنگ‌هایش هیچ کسی نمی‌مرد و شعر‌هایش خون آدم را به جوش نمی‌آورد و زخم‌هایش افتخاری نداشت. این‌طوری شد که ما برخلاف نسل قبل، که فرصت کودکی کردن نداشتند، در کودکی‌هایمان باقی ماندیم و ماندیم و ماندیم و هیچ وقت بزرگ نشدیم. ما ۱۵سالمان شد، ۲۰ سالمان شد و به‌زودی ۳۰سالمان می‌شود اما بزرگ نشدیم. هنوز وقتی عاشق یکی می‌شویم، فکر می‌کنیم بدون او می‌میریم. در کنکور که قبول نمی‌شویم، فکر می‌کنیم دنیا به آخر رسیده و تا کرایه تاکسی گران می‌شود، تصمیم می‌گیریم از این کشور برویم. ما برای هیچ چیزی خودمان را فدا نمی‌کنیم اما تا بخواهید ادعایمان می‌شود. با این همه، تقصیر ما نیست.

دکتر فلانی. در دوران جنگ در دولت منصبی داشت و بعد از جنگ سرپرست تعدادی مدرسه بود. یک بار که دانش‌آموزهای یک مدرسه رفته بودند سراغش و با عصبانیت و ناامیدی از تعطیل شدن کلاس‌های انشاء شکایت کرده بودند، خندیده و گفته بود: «ما چیزهایی دیده‌ایم که وقتی با این‌ها مقایسه‌اش کنید، خنده‌تان می‌گیرد. سال آخر جنگ، در دولت ما جلسه اضطراری داشتیم برای اینکه ببینیم اگر جنگ سال بعد هم ادامه پیدا کند، کدام ۲وزارتخانه را تعطیل کنیم! یعنی کار به جایی رسیده بود که کم‌کم داشتیم دولت را تعطیل می‌کردیم؛ آن وقت شما کلاس انشایتان تعطیل شده و فکر می‌کنید دنیا به آخر رسیده. وقتی تعطیلی یک کلاس از یک مدرسه را با تعطیل شدن ۲وزارتخانه مقایسه کنید، خودتان خنده‌تان می‌گیرد». آن بچه‌ها البته بعید می‌دانم خندیده باشند.

گفتم که تقصیر ما نیست. ما هیچ اتفاق بزرگی در عمرمان ندیده‌ایم. بزرگ‌ترین اتفاق عمر ما همین تعطیلی کلاس انشایمان است، شاید. چه توقعی دارید از کودکی که هیچ وقت پایش را از مهدکودکش بیرون نگذاشته؟! بگذارید خیال کنیم دنیا‌‌ همان بازی آتاری ماست و ما گرداننده‌اش هستیم. شاید یک روز از آسمان صاعقه‌ای بیاید و بخورد توی سقف خانه‌مان که بترسیم و تکانی بخوریم. آمین!

پاورقی:
۱- لطفا بزرگتر‌ها خودشان را قاتی نکنند. نسل خودمان را می‌گویم؛ متولدین دهه ۶۰

برچسب‌ها: جنگ, عاشق, آخر دنیا, دهه 60, هیچ مرد
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 23:33 |
شنبه 1391/02/16

تا توي تاكسي مي‌نشيني شروع مي‌شود؛ سياست، نفت، اقتصاد، جامعه‌شناسي، فلسفه، منطق، گيربوكس، تعويض روغني، مامانشون اينا،سياست خارجي، تعميرات موبايل، برنزه كردن پوست در يك هفته، بابام اينا مغازه تودوزي و رينگ اسپرت تانك دارن، مضرات چيپس و دود اگزوز، مشاوره روان‌شناسي، ايرادهايي بر نظريه داروين، چيدمان مدارهاي نيمه هشيار در شاتل‌هاي فضايي، معضلات تبت، طب سنتي و پزشكي مدرن، دوختن زيپ شلوار، خاطرات شمال و... .

هيچ‌وقت نفهميدم چرا ما ايراني‌ها توي تاكسي كه مي‌نشينم، خودمان را مجاز مي‌دانيم كه طرف كناري را پسرخاله خودمان بدانيم و درد دل كنيم و البته در هرزمينه‌اي  نظرات كارشناسي بدهيم و بحث كنيم و بعد هم وقتي به مقصد مي‌رسيم،‌ بحث را نصفه نيمه رها كنيم و يكهو بپريم پايين و حاجي حاجي مكه! ...

خدا بيامرزد پدر و مادر آن كسي را كه هدفون و پلير را اختراع كرد تا آدم تا پريد توي ماشين، هدفون را سه سوته بچپاند توي گوشش و قبل از اينكه مردم چايي نخورده با آدم پسرخاله بشوند، راحت و آسوده بنشيند و...

البته واقعا حيف كه آدم كلي اطلاعات تخصصي را از دست مي‌دهد؛ اطلاعات درباره سياست، نفت، جامعه‌شناسي، فلسفه، منطق، اختصاد (همان اقتصاد خودمان!) و... و البته قدما معتقدند كه با اين كار آدم مرد نمي‌شود و نمي‌تواند اجتماعي بار بيايد، هرچند كه من گاهي فكر مي‌كنم كه واقعا صحبت كردن توي تاكسي يعني اجتماعي‌ شدن. اگر اين‌جوري باشد، بيچاره آنهايي كه با مترو و اتوبوس اين طرف و آن طرف مي‌روند يا مثل من هدفون- يا همان هندزفيري باكلاس‌ها- به گوش هستند!



برچسب‌ها: تاكسي, سياست, اجتماعي‌, پسر خاله‌ها, هیچ مرد
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 15:32 |
جمعه 1391/02/15

اين جمله‌اي است كه از كودكي شنيده‌ام؛ عبارتي كه با آن بزرگ شده‌ام. هميشه گفته‌اند كه مي‌آيي. همه اين را مي‌گويند، همه. ظاهرا همه‌شان منتظرت هستند. تا نامت را مي‌شنوند اشك از چشمانشان جاري مي‌شود. اما نمي‌دانم چرا بعضي‌هايشان دروغ مي‌گويند و غيبت مي‌كنند، در حالي كه مي‌دانند مي‌شنوي. مي‌دانند كه مي‌بيني و گناه مي‌كنند. مي‌دانند كه حضور داري و حق را ناحق مي‌كنند. مي‌دانند كه هستي اما حضورت را انكار مي‌كنند. با اين همه مدعي‌اند كه منتظرت هستند. انتظار واژه زيبايي است اما گويي اينان مفهوم آن را به درستي درنيافته‌اند.

ديگر خسته شده‌ام. طاقت تحمل اين دوگانگي‌ها را ندارم. من ناتوان‌تر از آنم كه بتوانم حقيقت را از دروغ تشخيص دهم. كي مي‌شود بيايي و مرا از بند اين شك و ترديد رها كني؟ آن كدام جمعه است كه ديدگان مرا به ديدار تو روشن مي‌كند؟

شنيده‌ام هركس لايق باشد، تو به ديدارش مي‌روي. آيا ممكن است روزي تو را ببينم؟ اگر آن روز فرا رسد، حرف‌ها دارم كه برايت بگويم اما:
                    گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
                چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي


برچسب‌ها: مي‌آيي, جمعه, منتظر, دروغ, هیچ مرد
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 18:43 |
جمعه 1391/02/08

روسیه بالاترین آمار خودکشی را در دنیا دارد. می‌دانید چرا؟ من می‌دانم؛ تازه کشف کرده‌ام. همین عیدی، توی محمودآباد. وقتی جاده‌ها بسته شده بود. تقریبا نمی‌توانستم نفس بکشم. مثل مردن بود؛ یک‌جور غرق‌شدن و واقعا همه‌چیز داشت غرق می‌شد توی آن باران و باد. چرا این‌قدر باد می‌آمد؟ در را هل می‌داد و باران‌ها را که به جای قطره، رشته‌هایی باریک و به‌هم‌پیوسته بودند، به این‌طرف و آن‌طرف می‌کشید. گربه‌ها ناله می‌کردند و من گریه می‌کردم. نمی‌توانستم بگویم چرا؟ اضطراب داشتم. درواقع به طرز وحشتناکی ناآرام بودم. این را می‌دانستم؛ ولی چرا؟ چون باران می‌آمد؟ چون همه جاده‌ها بسته بود؟ چون معلوم نبود کی و چطوری برمی‌گردیم؟ چون نمی‌توانستیم پایمان را از در اتاق بیرون بگذاریم؟ چون آفتاب نبود؟ بله. چون آفتاب نبود. آخرین‌بار که آفتاب بود 3 روز پیش بود، در تهران.

یک جایی در قرآن آمده که کوه‌ها برای آرامش آدم‌ها آفریده شده‌اند؛ برای اینکه به آدم‌ها قوت قلب بدهند. به نظرم آفتاب هم برای همین آفریده شده. فقط عملکردشان با هم فرق می‌کند؛ کوه‌ها به آدم احساس ثبات و تداوم می‌دهند ولی درنهایت اين آفتاب است که می‌تواند تو را قانع کند از جایت بلند شوی. آفتاب به آدم حس زنده‌بودن می‌دهد و کوه‌ها می‌توانند از این حس مراقبت کنند. به نظرم آدم برای زنده بودن به آفتاب احتیاج دارد و به نظرم من هیچ‌وقت نمی‌توانم در روسیه زندگی کنم.


برچسب‌ها: روسیه, خودکشی, عید, باران, هیچ مرد
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 1:55 |
یکشنبه 1391/02/03
هنوز خبری بدی نشنیده هنوز فقط فکر است. خدا خدا می‌کند فکرش اشتباه باشد.

ترسش زیاد است می‌توان از هاله قرمز دور چشم و بغض توی گلویش فهمید. حتی از لرزش دستانش که بزور با تایپ التماس می‌کند که دعایش کنند.

دعایش کنید...
برچسب‌ها: دعا, ترس, هیچ مرد
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 23:46
جمعه 1391/02/01
عجيب‌ترين فعلي كه مي‌توان در تمام هستي سراغ داشت همين فعل «بودن» است. صرف كردن اين فعل، لرزه بر اندام كساني مي‌اندازد كه دنيايشان را دوست مي‌دارند «بودم»، «بودي»، «بود»...؛ به همين سادگي. به همين سادگي كساني بوده‌اند و حالا ديگر نيستند، امروز تو هستي ولي روزي خواهد رسيد كه ديگر نيستي و من. «من» هم روزي با «بودن» صرف خواهم شد. لحظه‌اي درنگ! از «هستم» تا «بودم» فاصله‌اي نيست؛ شايد به قدر يك نجواي شبانه با پروردگار؛ شايد به اندازه‌ يك نفس در هواي پاك كنار دريا و شايد كوتاه‌تر از يك نگاه. سال‌ها زندگي مي‌كنيم. روزها و شب‌هايمان مي‌گذرند اما تنها يك صدا، يك نفس و يك نگاه در عمق جانمان باقي مي‌ماند. تنها لمس دستان عشق است كه از زندگي پرتكرار فاني‌مان، باقي مي‌ماند و آنقدر در جانمان نفوذ مي‌كند كه انگار تنها لحظه‌اي زيسته‌ايم. انگار فاصله هستن تا بودنمان لحظه‌اي بيش نبوده. اين «لحظه» را غنيمت بدانيم چرا كه بهاي يك عمر زندگي‌مان است.


برچسب‌ها: بودن, فعل, همين سادگي, هیچ مرد
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 11:19 |
شنبه 1391/01/26
اگر فرمان چند درجه، فقط چند درجه، کمتر می‌پیچید، اگر آمبولانس چند دقیقه، فقط چند دقیقه دیرتر می‌رسید، اگر سرعت به‌جای 70 کیلومتر در ساعت، 80 تا بود، اگر دکتر اورژانس نا‌امید می‌شد و خون ریه‌ها را به موقع تخلیه نمی‌کرد یا اگر ICU برایش جا خالی نمی‌کرد، الان مرده بود. اگر ضربه فرمان کمی محکم‌تر بود، اگر جراحی خطرناک مهره سوم گردن جواب نمی‌داد، فلج شده بود. اگر موتور ماشین کمی جلوتر آمده بود و بیشتر پاهایش را له کرده بود، شاید دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانست راه برود. اگر شیشه خردشده عینکش به جای اینکه فقط پلکش را پاره کند، به چشمش هم خورده بود الان کور شده بود. اگر همراهش را یک‌ربع زودتر پیاده نکرده بود شاید او را به کشتن می‌داد و شرمندگی‌اش تا همیشه برای خودش و خانواده‌اش می‌ماند.
واقعا شانس نیاورد؟

اما اگر فرمان درست می‌پیچید، اگر ترمز ماشینش درست کار می‌کرد؛ اگر سرعتش 60 تا بود، اگر میل فرمان نمی‌شکست و نمی‌زد فک و دندان‌هایش را خرد کند، اگر موتور ماشین کمی قبل از رسیدن به پاهایش می‌ایستاد، اگر کمربندش را بسته بود و مهره سوم گردنش نمی‌شکست، اگر ماشینش محکم‌تر از پراید بود، اگر نمی‌رفت دوستش را برساند و بعد برگردد خانه، اگر آن میدان مزخرف جلویش سبز نمی‌شد، اگر اصلا به سرش نمی‌زد توی این تعطیلات برود مشهد،  اگر اصلا آن شب لعنتی سوار ماشین لعنتی‌اش نمی‌شد،اگر تصادف نمی‌کرد شاید ماه‌ها خانه‌نشین نمی‌شد، مجبور نبود ترمش را حذف کند، جای بخیه‌های جورواجور روی صورتش نمی‌ماند، بیشتر از نصف دندان‌هایش نمی‌شکست، 28 تا پلاتین توی پایش جا خوش نمی‌کرد خانواده‌اش و دوستانش هر شب کابوس تا مرگ رفتن و برگشتنش را نمی‌دیدند.
واقعا شانس آورد؟
 
این یک قانون است؛ همیشه اتفاقی بدتر از آن چیزی که برایمان افتاده هم می‌توانست بیفتد. اصلا همین فکر است که بعد از هر اتفاق بدی دلمان را خوش می‌کند. راه حل خوبی است. خیلی راحت می‌توانیم خودمان را گول بزنیم اما بعضی وقت‌ها فکر دیگری می‌آید سراغمان؛ یعنی واقعا اتفاق بهتری نمی‌توانست بیفتد؟


برچسب‌ها: آمبولانس, تعطیلات, مشهد, موتور ماشین, خط خطي
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 16:45 |
سه شنبه 1391/01/22
هوا سنگین است، دارم خس خس نفس‌هایم را می‌شنوم، دلم یک جایی می‌خواهد که حداقل برای چند ساعت بتوانم در هوایش نفس بکشم.
به دنبال جایی می‌گردم که وقتی چشمانم تار می‌شود و صورتم نم دار کسی با تعجب نگاهم نکند.
۷ ماه انتظار به سر آمد.
می‌آیم...


برچسب‌ها: امام رضا, دلتنگي, نفس, اشك, خط خطي
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 14:56 |
شنبه 1391/01/19
تازگی‌ها عاشق شده‌ام؛ عاشق چتر؛ همان که وسط باران تند این روزهای بهار به دست یکی توی خیابان کریمخان باز شده و توی آن غوغای آب‌های آسمانی روی سر دیگری است. مرد جوان صاحب چتر زیر باران عین موش آب‌کشیده شده است اما وقتی دارد به لباس‌های خشک همسرش زیر چتر نگاه مي‌کند لبخندی از سر رضایت مي‌زند و انگار که بی‌ارزش‌ترین کار دنیا را برای ارزشمندترین موجود عالم انجام داده، زیر باران قدم مي‌زند و عشق مي‌کند.

تازگی‌ها عاشق شده‌ام؛عاشق دست. آن دست‌های مردانه که توی خیابان ولی‌عصر دائم دارند با هم ‌جابه‌جا مي‌شوند. ماشین‌ها که از سمت راست بیایند، دست چپ مرد انجام وظیفه مي‌کند و دست راست زن را مي‌گیرد؛ به نیمه خیابان که رسیدند، نوبت دست راست مرد است. دست‌ها یکی‌یکی جابه‌جا مي‌شوند و یک تن مردانه مي‌آید درست مقابل ماشین‌هایی که از روبه‌رو مي‌آیند. احتمال خطر و تصادف کم است اما دست‌ها مي‌گویند که حتی اگر احتمال، نزدیک به صفر هم باشد، عاشق، جایش همان‌جاست؛ درست مقابل ماشین‌های روبه‌رو تا اگر قرار باشد ماشین به کسی بزند، به همان نفر اول بزند. همان دست‌ها تعیین مي‌کنند که جای سپر بلای عشق کجاست.

تازگی‌ها عاشق شده‌ام؛ عاشق کلاه‌کاسکت؛ همان کره نیمه‌تمام آهنی که مي‌گویند جان آدم‌های موتورسوار به‌اش بسته است؛ همان که همسایه تازه‌دامادمان توی این هیروویری هزینه‌های اول زندگی مشترک، فقط یکی‌اش را دارد؛ همان که تا یک ماه قبل روی سر خودش بود و سپر بلای جانش؛ همان کلاه کاسکتی که حالا روی سر یک زن جوان مي‌نشیند. نمي‌دانم چرا یکی دیگر نمي‌خرد؛ پولش را ندارد، وقتش را ندارد یا حالش را؟ اما مي‌دانم همین یک تکه‌ کلاه آهنی را هم روی سر خودش نمي‌گذارد. حالا هر روز صبح کلاه کاسکت مي‌شود نماد عشق عروس و داماد جوان!
 
 تازگی‌ها عاشق شده‌ام؛ عاشق این جور عشق‌های پاک خیابانی؛ چقدر توی این هوای بارانی بهار، دیدن این نمایش‌های تک‌پرده‌ای عاشقانه مي‌چسبد!


برچسب‌ها: عاشق چتر, باران بهاري, همسر, کلاه‌کاسکت, خط خطي
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 9:57 |
شنبه 1391/01/19


برچسب‌ها: عبادت, امام علي, غررالحكم, خط خطي, تنهايي
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 9:50
دوشنبه 1391/01/14

خالي است؛ فضاي ذهنم را مي‌گويم. مثل يك ليوان كه گاهي ميزبان آب است، گاهي شربت و گاهي هم زهر و الان نه، ميزبان هيچ‌كدام است و نه آماده پذيرايي از آنها. هميشه همين‌طور است آماده نيستي و ناگهان احساسي، ذهنيتي و بالاخره چيزي مي‌آيد و اين گنجايش را به تمام يا نيمه، مال خود مي‌كند. انگار اين فضا نبايد خالي بماند و موجوديتش به ميزباني‌اش از اتفاقات و احساسات است.

حال اگر اين احساس كه سرزده آمد و در اين ليوان جا خوش كرد، از نوع مثبت بود به كل ليوان و اگر منفي بود مجبوري به نيمه ديگر ليوان نگاه كني تا روزنه‌اي براي بقاي زندگي‌ات يا حداقل براي نشكستن ليوان خوش‌طرح ذهنت باقي بماند. زندگي همين است؛ همين ليوان كوچك كه تمام دنيا و تصوراتش درونش جاي مي‌گيرد. شيشه عمر توست كه حتي اگر مسموم باشد نبايد آن را بشكني يا بگذاري كه بشكنند. نبايد زهر به درونش راه پيدا كند و اگر كرد آن‌قدر به نيمه ديگر ليوان نگاه كني تا نوبت ريختن شربت بشود.


برچسب‌ها: ليوان, ذهن, خالي, آب و شربت و زهر, خط خطي
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 9:31 |
یکشنبه 1391/01/06
۴-۵ سالم بیشتر نبود، یه پسر بچه خیلی شر و شلوغ بودم (بقول فک و فامیل: مملی فشفشه)،بقول عموی مادرم شـــــــاه ممرضا مثل مردم بـــــــــاش! (البته هنوز این جمله «مثل مردم باش» تو دهن خیلیا هست)

عموی مادرم از اون بازاریای قدیمی بود همراه با سیبلای چخماخی که منم عاشق سیبلاش بودم فکر کردن به اون سیبلا حس بزرگ بودن بهم می‌داد، برام با خرما سیبل می‌ذاشت منم خیلی حال می‌کردم باد می‌نداختم تو گلوم ادای آدم بزرگارو در می‌اوردم. می‌شستم کنارش باهاش چای می‌خوردم (از قسمت قندو زدن تویی چایی خیلی خوشم می‌ومد) و کلی آدم بزرگ بازیه دیگه...

داستان از اینجا شروع می‌شه که یک بار منو نشوند رو پاش، (با خرمای معروف سیبیلم برام گذاشت) سیگارو گذاشت لب دهنم من یه پک برای اولین بار به سیگار زدمو با اِهن اوهن پاشدم فرار کردم، چند دقیقه بعد بابام صدام کرد دیدم پیشه بابابزرگمه (حاجی بابا) همین رسیدم حاجی بابا یک سیلی اساسی زد زیر گوشم سری روشو کرد به طرف بابامو گفت اینو باید تو می‌زدی بعدش مثل این فیلما رفت.

خدا بیامرزتش انگار آیندمو دیده بود که بخاطر یه پک سیگار نواخت زیر گوشم.

حاجی بابا سوزش سیلیتو فراموش کردم... دنبال یکی‌ام دسته بزن داشته باشه...

برچسب‌ها: پسر بچه, مملی فشفشه, سیبل, سیگار, خط خطي
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 16:18 |
دوشنبه 1390/12/22
«رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه‌هاي امسالم/ سيصد و شصت و پنج حسرت را مي‌كشم همچنان به دنبالم» پيش از آنكه سال نو برسد، در همين روزهاي آخر اسفند دارم اين بيت محمدعلي بهمني را زير لبم تمرين مي‌كنم؛ در همين روزهاي آخر اسفند كه آدم به بنفشه‌هاي رنگ رنگ توي صندوق‌هاي چوبي حسودي‌اش مي‌شود. سالي كه بيايد و به «حول حالنا»يي آغشته نباشد، چه سودي دارد؟ سالي كه نو شود و «طرحي نو» در جامعه بيرونت و حال درونت درنيندازد، فقط در حصار كلمات كليشه‌اي تقويم باقي مي‌ماند. امسال كمتر از سال‌هاي پيش به اين «طرح نو» اميد دارم. نمي‌دانم، شايد به اين خاطر است كه بزرگ‌تر شده‌ام، شايد به اين خاطر است كه واقع‌گراتر شده‌ام، شايد به اين خاطر است كه محافظه‌كارتر شده‌ام، شايد هم خيلي ساده، خيلي خيلي ساده يك افسردگي گذراي آخر سال باشد اما هر چه هست «دوردست اميدي نمي‌آموزد». ببخشيد كه بهاريه‌ام «پاييزيه» شد!


برچسب‌ها: عيد, حسرت, بهار, پاييز, حول حالنا, تقويم, طرح نو, واقع‌گرا, اسفند, سال نو, محمدعلي بهمني, بنفشه‌ها, اميد, افسردگي, آخر سال, خط خطی
ارسال شده توسط م.موحدنژاد در ساعت 11:4 |